
in the movie ” V for vendetta”
V says: people should not be afraid of their governments,
government should be afraid of their people.
i suggest it.

in the movie ” V for vendetta”
V says: people should not be afraid of their governments,
government should be afraid of their people.
i suggest it.
ارسال شده در من نوشت ها | 1 نظر »
امروز عصر توی اتاق, کنار بخاری دراز کشیده بودم که خوابم برد…فکر کنم 30 دقیقه خوابیدم که با صدای رعد و برق بیدار شدم…
هوا ابری و تاریک بود…و فقط صدای بارون میومد…
خواب و بیدار بودم و دیس اورینته…
برای چند لحظه فکر کردم تو خونه ی پدربزرگم هستم …حدود 10 سال پیش, وقتی که هنوز پدربزرگ و مادربزرگم بودن…وقتی که خونه هنوز اون مدل قدیمی رو داشت و ظهرا می رفتم اتاق پشتی و دراز می کشیدم کنار بخاری و از آرامشش لذت میبردم.
آرامشی که بودن پدربزرگ و مادربزرگم به اون خونه داده بود.
هوا ابری بود و تاریک و صدای رعدوبرق و من که عاشق صدای بارون و رعدوبرقم دراز کشیدم و فکرم داره تو هوای بارونی پرواز میکنه.
و صدای پدربزرگم که با صدای بلند نماز و قرآن میخوند و آرامش و قشنگی حضور مادربزرگم….چقدر بعضی وقتادلم براشون تنگ میشه…
همه خاطرات بچگی من تو اون خونه و آدماشه…همیشه آرزو دارم دوباره اون آرامشو تجربه کنم وقتی مادربزرگم از گذشته ها و داستام مدرسه رفتنش برام میگفت و پدربزرگم شعرای سعدی رو برامون میخوند…
چرا بودن پیش آدمای پیر به آدم آرامش میده و من الان بزرگ شدم … و اون آرامش و بی خیالی و بی مسئولیتی رو دیگه ندارم.
و هنوز دیدن بعضی از پیرمرد و پیرزنایی که تو بیمارستان مریضن اشک رو تو چشمام جمع میکنه…و دوست دارم به بچه ها و نوه هاشون بگم قدرشونو بدونن که بعدها حصرت لحظاتیو میخورن که بودن.
ارسال شده در من نوشت ها | 3 Comments »
Sometimes i really feel like smoking…
…
and then
…
I remember that i ‘ve never been a smoker!!
ارسال شده در من نوشت ها | بیان دیدگاه »
هیچ وقت از دیدن فیلم city of angels خسته نمی شم
برای چندمین باره که دارم میبینمش…تک تک صحنه ها ودیالوگاشو دوست دارم.
نیکولاس کیج محشره.
ارسال شده در من نوشت ها | 1 نظر »

ساعت 3:45 ظهر روز تعطیل با چشمای قرمز از خستگی که از ساعت 7 صبح زل زده به مانیتور,سری که داره نبض میزنه, ذهنی که کم آورده و داره هنگ میکنه , انگشتایی که به سختی روی کاغذ سر میخورن و دیگه توانایی نگه داشتن خودکارو ندارن و لیوان نسکافه ی داغی که داره سوزش معده مو بیشتر میکنه همچنان دارم می خونم و ترجمه می کنم و تایپ می کنم…
دوست دارم بخوابم و هر وقت که خواستم بیدار شم بدون هیچ استرسی, بدون هیچ کار عقب افتاده ای…
دوست دارم زیر بارون برم توی پارک و قدم بزنم بدون هیچ فکر اضافه ای…
ارسال شده در من نوشت ها | بیان دیدگاه »