من وقتی بچه های کلاس اول رو میبینم…همیشه یاد یک خاطره می افتم که با اینکه سالها از اون میگذره..هنوز که به یادم میافته..دلم واسه مظلومیت خودم آتیش میگیره و دلم میخواد الان برم و حقه کسایی که او بلای ناجوانمردانه رو به یک بچه کلاس اولی که با هزار امید و آرزو اومده مدرسه کف دستشون بذارم.هر چند بابام حسابی غوغا کرد…الان که کلاس اولیا رو میبینم می فهمم چقدر کوچیک بودم…و چقدر گناه داشتم..
روز اول مدرسه بود که من با مامانم رفتم مدرسه خیلی خوب بود اصلا استرس نداشتم و خیلی ریلاکس بودم..مامانم هم دقیقه ای یک بار می اومد تو صف موهامو که همش از مقنعه میزد بیرم مرتب میکرد…
بعد که برنامه سر صف تموم شد..و رفتیم کلاس مامانم رفت…ومن موندم با اون همه آدم که توشون غریب بودم و محیط جدید مدرسه…به نظرم یکی از بزرگترین لحظات آدم وقتیه که تو مدرسه جات میذارن و میرن و تو هنوز نمیدونی دنیا چه خبره …
زنگ اول که تموم شد …زنگ دوم سر صف بود که معاون اومد و چند تامون رو بلند کرد و گفت بیاین دنبالم…ما هم مظلوم فکر کردیم میخوان بمون جایزه بدن…را افتادیم و رفتیم..دیدم دارن میرن تو خیابون…ما هم مطیع…دیدم رفتن تو یه مدرسه دیگه..
گفتن مدرسه ما جا نداره شما از این به بعد ایجایین!بعد ما رو جا گذاشتنو رفتن.منومیگی انگار چی شده….زدم زیر گریه….یه ریز گیره میکردم..اصلا نمی تونستم خودمو نگه دارم…نمی دونم چرا ولی از مظلومیت خودم و از کاری که باهام کرده بودن داشتم میترکیدم…
یه دختری هم اونجا بود که خیلی باهام حرف زد و کمکم کرد…الان بهترین دوستمه…
تا اینکه رفتم خونه..مامانم هم منتظر بود که بشینم از مدرسه واسش تعریف کنم…منم تا مامانم رو دیدم انگار از زندان آزاد شدم…زدم زیر گریه…هر چی مامانم میگفت چی شده..حرف بزن..مگه من می تونستم!
تا اینکه تو بغل مامانم آروم شدم و تعریف کردم…مامان و بابام که مظلومیت منو دیدن و اینکه چقدر برام سخت بوده…حرصشون گرفت…منم واقعا فهمیدم که مدرسه هیچوقت خونه دوم آدم نمیشه…و هیچکی بابا و مامان آدم نمیشن…
روز بعد…بابام منو برد مدرسه خودمون…چنان حالی از مسولاش گرفت..که واقعا حال کردم و از اون روز به بعد همه با احترام با من برخورد میکردن و هوامو داشتن…ولی یاد گرفتم که همیشه حرف خودمو بزنم و اجازه ندم کسی به خیال اینکه حالیم نیست سرم کلاه بذاره…
پی نوشت1: من توابتدایی سر کلاس بند نمیشدم..زنگی 7-8 بار پا میشدم میرفتم بیرون آب میخوردم!!
پی نوشت 2: معلم کلاس 5 رو از همه بیشتر دوست دارم…
پی نوشت 3:کوچه باغ امشب یه متن قشنگ برام فرستاد:
(( این جهان پر از صدای پای حرکات مردمی است که همچنان که تو را میبوسن در ذهن خود طناب دار تو را می بافند )) که نمی دونم چرا این خاطره قدیمی رو در من زنده کرد…
خیلی جالب بود! خیلیها اگر جای شما بودند، پا پس میکشیدند. ولی سوای همه این حرفا، اول ابتدایی یه چیزه دیگهس!
آره خوب درسته من دوره ابتدایی رو بیشتر از هر دوره تحصیلی دیگه ای یادمه! من حتی 4 ترم اول دانشگاه رو یادم نیست.
دوران ابتدایی از وحشتناک ترین دوران زندگی من بود.
ساعت 6 صبح از خونه میزدم بیرون، تا 5 بعداز ظهر میاومدم خونه! این داستان 3 سال اول بود، چندبار هم اقدام به ترک تحصیل کردم که منجر به شکست شد!!! :)
وای چرا؟!!!
عجب!اقدام به خود کشی یا دیگر کشی نداشتین؟..
من ترجیح می دم دوران ابتدایی رو به یاد نیارم. ولی معلم کلاس 5 ما هم آدم جالبی بود. سخت گیر و دوست داشتنی، یه جور جمع اضداد بود
حتما تنبل بودی! یا شیطون!
درود
چه جالب! حس غریبی بود مخصوصا وقتی که گریه می کردی…
من دوران ابتدایی رو توی چهار تا مدرسه خوندم، به خاطر دلایلی، کلاس اول یادمه که با کلاس دومی ها گله ای دعوا می کردیم، کلاس دوم بلایی که سر شما اومد سر من هم اومد (البته من گریه نکردم، بلکه کلی هم حال کردم چون مدرسه ما که عوضش کردن شده بود دوطبقه و این کلی حال می داد به من و هم کلاسی هام)کلاس دوم وسط های سال تحصیلی مدرسه رو عوض کردم، توی مدرسه جدید بچه مثبت بودم تا کلاس سوم هم با کلاس چهارمی ها دعوا می کردیم، کلاس چهارم رفتم مدرسه دیگه و تا پنجم همون جا موندم البته کلاس پنجم با اون یکی کلاس پنجمی ها که پرسپولیسی بئدن دعوا می گرفتیم!
دورانی بود…. D:
بدرود
من کلاس پنجم مدرسمو عوض کردم…دو ماه اول رو یه معلم داشتیم که نمیدونم چرا ولی برام غ ق تحمل بود.. پس استقلالی هستین!
عجب نوستالژی!
چقدر هم با ربط!!!!
اما در کل خیلی مظلوم واقع شدی
خیلی…ولی الان نمیذارم کسی حقمو ضایع کنه…
آدم که این نوستالوژی رو میخونه هوس میکنه خودش هم بره از این نوع خاطرات بنویسه…!
خیلی جالب بود… خصوصا اینکه صحنه ی گریه کردن رو خیلی باحال توصیف کردی…!
من با کلاس سوم از همه بیشتر حال کردم…
اسم خانم معلممون هم خانم شِکَری بود… همه دوستش داشتیم… خیلی دوست دارم الان ببینمش و ازش به خاطر زحماتش تشکر کنم… یادمه همیشه سر کلاس هله هوله میخورد و به من هم که جلو میشستم یواشکی میداد…!
در کل مرسی که ما رو هم به یاد اون دوره ی گوگولی انداختی…!
موفق باشی …
ممنون…پس پارتی بازی میکرده!
من کلاس سوم یک بار به خاطر اینکه یکی از سوالهای ریاضی رو ندیده بودم و جوابش رو ننوشته بودم، مجبور شدم به وسیله کف دست معلم کمی تا اندکی به تخته چسبیده بشم! البته گریه نکردم و به مامان بابام هم نگفتم ولی الان خیلی لجم میگره! یک باره دیگه هم ناظم مدرسه از انتهای صف یک شلنگ نیم متری پرت کرد و خرد وسط صورت اینجانب! که ناظم مربوط هنگام عبور از کار من اعلام کرد: میخواستم پشتید رو بزنم و بنده رو از نگرانی حاصله نجات داده واقعا!
اخی…دیدی چقدر سخته الان که بهش فکر میکنی؟ ممکنه اون موقع اینقدر که الان ناراحت کنندس نبوده …واقعا ادم از مظلومیت خودش گریه اش میگیره.
من عاشق تمام دوران تحصیلاتم هستم،علی الخصوص ابتدایی.
کلاس پنجم معلمی داشتم به نام خانوم بدرزاده که چون شاگرد زرنگی بودم،منو از دست معلم دیگر قاپید و آورد تو کلاس خودش هر جا که هست امیدوارم سالم و سرزنده باشه ، اونجا شدم مبصر کلاس،اونم بین یه سری بچه های غول شاید روزی عکس اون دوران رو تو وبلاگ گذاشتم روزی از من خواست بچه ها رو ساکت کنم خودش در حال تصحیح ورقه امتحانات بود به یکی از اون غولها چند بار تذکر دادم که شلوغ نکنه،اما گوش نداد،اسمشو روی تخته به عنوان شلوغترین نوشتم و…..
سرتون رو درد نیارم،معلم اونو از کلاس انداخت بیرون و بعد از زنگ مدرسه با هم یه دعوای جانانه ای کردیم و هنوز که هنوزه باهاش آشتی نکردم!!! بچه محل منه
خودمونیم،خوب اراده ای داشتی ها!؟
نه دیگه خوب نیست …به خاطر یه دعوای بچه گونه تا الان قهر بودین؟!
چه وب گرم و مهربونی داری! آدم خوشش میاد
مرسی لطف دارین!
در اصل آره استقلالی هستم البته الان دیگه زیاد فوتبالی نیستم، یه بار یادمه کلاس پنجم داشتن توی مدرسه ما ساخت و ساز می کردن، بعد آخرین امتحان سال بود، من داشتم با یکی از بچه ها را ه می رفتم (قبل از امتحان) یهو دیدم از آسمون یه چیزی داره میاد پایین(یه تیکه گل خشک) کوروش (دوستم گفت هوووووی بپا) در همین حال بود که تکه گل خورد تو ملاجم و …
هنوزم که هنوزه اون صحنه میاد جلو چشم خندم می گیره!
کلی هم خون اومده بود.
حالا که همه یا معلم هاشون کردن من هم یادی کنم از خانم پوریوسفی معلم کلاس اولم، آقای حسینی معلم کلاس دومم، خانم فتحی معلم کلاس سومم(خیلی دوستش دارم، نمی دونم الان کجاست)خانم پورشادمان(معلم کلاس چهارمم) آقای فرزین معلم کلاس پنجمم. جالبترین کتک هایی رو هم که از دست معلمام خوردم آقای فرزین بود که تبحر خاصی توی کشیدن گو ش داشت، من از نوشتن پاک نویس فراری بودم و … یادمه یه چند باری گوش بنده رو مورد عنایت قرار داد….
D:
در اصل؟!!
آخی …
مریم عزیز
آن متن زیبا قطعه ای از شعر فروغ فرخزاد است که بسیار جالب است از متن زیبایت بسیار لذت بر دم و خو استم آن رفتار و آن آدم را با قطعه ای دیگر از شعر فروغ تزیین کنم
در سرزمین قد کو تاهان
معیار های سنجش
همواره بر روی مدار صفر حر کت می کنند
چرا توقف کنیم
مرسی از حضورت و این تجربه شیرین
مدرسه ….. ابتدایی …. خانم معلم من …..چه زود بزرگ شدم، جه راحت از یادم رفت …..اشکم در آوردی، خاطراتم از جلوی چشمام گذشت
کاش همون قدی می موندم ….. چقدر دلم براش تنگ شده …… !!!
(هر جا هستی خدا حفظت کنه)
راستی امشب یادم اومد که خاطرات فیروزه جزایری در روز اول تحصیل البته در آمریکا که در کتاب “عطرسنبل، عطرکاج” آورده هم بیربط بامطلب شما نیست و هم خندهداره. یه پست در مورد معرفی این کتاب نوشتهام. اگر وقت کردید بخوانید.
حتما میخونم.
من اتفاقا در طول تاریخ ( غیر از دانشگاه) بچه درسخون بودم. اما تو ابتدایی خیلی اذیت می شدم. شاید به خاطر محیط مدرسه بودم.
صد آفرین.
در ابتدایی به طرز مبسوطی کتک خوردم!!
شاید به همین دلیل آدم شدم
به نظر من این کتک ها نقش بسزایی در روند تربیتی بچه های اون موقع داشت…ولی معلم های ما نمیزدن!
حالا اون مدرسه بغلی مگه چه بدی داشت که تو اینقده گریه کردی؟
میرفتی همونجا.
آخه چرا باید میرفتم!
یادمه دوره ی ابتدایی که بودم یه ناظم داشتیم که همیشه ی خدا عینک دودی روی چشمش بود!
از اون دودیا که هیچی از پشتش معلوم نیست…!
بچه ها میگفتن که رفته چشمش رو جراحی کرده و براش چشم سگ گذاشتن…
وای خدا هنوزم خندم میگیره…!:دی
ولی آخرش نفهمیدم که چرا هیچ وقت اون عینک رو از چشماش بر نداشت…!
شاید به خاطر اینکه نور اذیتش میکرد! نمیدونم…
موفق باشی …
عجب ذهن خلاقی داشتین ها!
مرسی شما هم موفق باشید.
سلام خوبین . اخی… چه قدر مظلوم…من که روز اول مدرسه ام یادم نیست ولی مامانم میگفت که اصلا گریه نکردم و مثل بقیه بچه ها نبودم… تازه خیلی هم خوشحال و سر حال بودم….
البته سال سوم که بودم به درس گوش نمی دادم و معلمم اومد با ته کتابم زد فرق سرم..من اصلا دردم نیومد …اصلا هم گریه نکردم ولی رفتم پیش بابام یه زیر ابی از ش زدم که فرداش اومد مدرسه و حال مدیرو معاون و اون معلمه رو گرفت که کشوندنش به اداره کل اموزش و پرورش و …اینا دیگه…
خاطراتمونو زنده کردی دختر….
موفق باشی..
عجب معلمی بوده ها!
1. و حالا ماییم با این همه مطالب آموزنده که در یک جا جمع شده.
2. به لطف شما با ابعادی از شخصیت جذاب کاوه گیلانی آشنا شدیم.
3. در عوض من بچه سربه زیر و ساکتی بودم. البته دمم بالا بود!
4. به همه مشکوکم.
1.مرسی
2.به به!
3.ای ول!
4.نچ نچ!
+ (پاسخ داده شد)