امروز عصر توی اتاق, کنار بخاری دراز کشیده بودم که خوابم برد…فکر کنم 30 دقیقه خوابیدم که با صدای رعد و برق بیدار شدم…
هوا ابری و تاریک بود…و فقط صدای بارون میومد…
خواب و بیدار بودم و دیس اورینته…
برای چند لحظه فکر کردم تو خونه ی پدربزرگم هستم …حدود 10 سال پیش, وقتی که هنوز پدربزرگ و مادربزرگم بودن…وقتی که خونه هنوز اون مدل قدیمی رو داشت و ظهرا می رفتم اتاق پشتی و دراز می کشیدم کنار بخاری و از آرامشش لذت میبردم.
آرامشی که بودن پدربزرگ و مادربزرگم به اون خونه داده بود.
هوا ابری بود و تاریک و صدای رعدوبرق و من که عاشق صدای بارون و رعدوبرقم دراز کشیدم و فکرم داره تو هوای بارونی پرواز میکنه.
و صدای پدربزرگم که با صدای بلند نماز و قرآن میخوند و آرامش و قشنگی حضور مادربزرگم….چقدر بعضی وقتادلم براشون تنگ میشه…
همه خاطرات بچگی من تو اون خونه و آدماشه…همیشه آرزو دارم دوباره اون آرامشو تجربه کنم وقتی مادربزرگم از گذشته ها و داستام مدرسه رفتنش برام میگفت و پدربزرگم شعرای سعدی رو برامون میخوند…
چرا بودن پیش آدمای پیر به آدم آرامش میده و من الان بزرگ شدم … و اون آرامش و بی خیالی و بی مسئولیتی رو دیگه ندارم.
و هنوز دیدن بعضی از پیرمرد و پیرزنایی که تو بیمارستان مریضن اشک رو تو چشمام جمع میکنه…و دوست دارم به بچه ها و نوه هاشون بگم قدرشونو بدونن که بعدها حصرت لحظاتیو میخورن که بودن.
serenity
نوامبر 1, 2009 بدست مریم
همیشه اینجوری بوده. در آرزوی آیندهای نامعلوم ودرحسرت گذشتهای بیبازگشت.
حسرت نه و حصرت .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حصرت نه و حسرت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1